تبليغاتX
شیطان سیاه
long is the way & hard.that out of hell leads to light

زورکی نخند عزيزم.مي دونم اومدی بازی .نمی خوام اين آخرين بازی زندگيم ببازی . خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشته است.از منم ميگذره اما ، به دلت چاله نسازی .

اومدی بشکنی بشکن.از من ساده چی مونده .قبل تو هر کی  بوده تموم تار و پود سوزونده.

تو هم از يکی ديگه سوختی می خوای تلافی باشه . بيا اين تاب و دل و باقی احساسی که مونده...

دل ما اونقده پارست .موندش مرگ دوباراست.آسمون دل ما خيلی وقت بی ستاره است. همينم که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن. تيکه تيکه هامو بردن ،آخرينشم تو بکن.

نمی خوام بگذره عمری ،خسته بشی واسه فريبم . يقتو نميگيره هيچ کس . آخه من اينحا غريبم.

بزن و برو عزيزم .مثل هر کس که زد و برد .طفلی اين دل شکسته به گناه ديگرون مرد.

نفرت تو از غريبه ، سر يک غريب خراب کن . خنده کوتاهمم رو بيا گريه کن ،عذا کن .

مهم هم نيست که چجور ميری و گناهی . اين سزاشه. باقی دلم يه مشت خاک . همينم ميخوام نباشه .عقده های يه شکستو خالی کن سره دل من

ديگه متروک مونده و سرد ، خاک پير ساحل من . از نگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت يه فريب .

     بازی بسه پاشو بشکن .من غريبه و تو غريبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:28  توسط black_evil | 

مرد خبیثی روزی درکوچه ای راه می رفت وبا خودش فکر می کردکه من هرگناه وخباثتی که وجودداشت انجام داده ام.این شیطان چه کارکرده که من نکرده باشم؟

پیرمردی آرام آرام جلوآمدوبا صدایی لرزان گفت:با من کاری داشتی؟

-- شما؟

- من شیطانم،گویا نام مرا می بردی.

-- بله،می خواهم بدانم تو چه کرده ای که اینقدر به بدی مشهوری.من هرفعل بدی که به ذهن برسدانجام داده ام ومطمئنم که صد بارازتوبدترم.کاری هست که توکرده باشی ومن نکرده باشم؟

- نمیدونم،می خواهی یک مسابقه با هم بدهیم تا ببینیم که من چه کار می توانم بکنم وتوچه کار؟

-- موافقم.

- پس وعده ما یک ماه دیگر،همین جا.

مرد خبیث رفت و در این یک ماه ازهیچ قتل وجنایت وتجاوزوخباثتی دریغ نکرد.دزدی کرد و به حق دیگران تجاوز کردوبا استفاده ازسیاست های پلید،ملت های مختلف را به جان هم انداخت وجنگ درست کرد.وخلاصه هرعمل ناشایست وهرفعل کثیفی ازاوسرزد. بعد ازیک ماه به کوچه محل قراربازگشت. پیرمرد یا همان شیطان آرام آرام آمد.

--مرد پرسید:خب پیرمرد چه کردی؟

- شیطان با صدایی لرزان گفت:اول تو بگو چه کار کردی؟

ومرد شروع کرد به تعریف آنچه ازبدی وکثیفی دراین یک ماه کرده بود.

-- خب می بینی که من ازهیچ خباثتی کم نگذاشته ام. حالا توبگوچه کارکردی؟

- من وقتی با توخداحافظی کردم ورفتم، تو همین کوچه دیدم پسر جوانی داره رد می شه و از طرف دیگر کوچه دختر جوانی داره میاد. به دل پسر انداختم که سرش روبلند کنه وبه دختر نگاه کنه.خلاصه پنج روز اول سعی کردم این پسر به آن دخترفکرکنه وطی این پنج روز پسر توی کوچه دنبال دخترراه می افتاد،ولی دخترحاضرنمی شدباهاش حرف بزنه. پنج روزدوم روی دخترکارکردم تا حاضرشد بالاخره لبخندی به پسر بزنه. با لبخند دختر، پسرامیدوار شدو من هم روی اوکارکردم تا یک نامه فدایت شوم برای دختر بنویسد.این هم ازپنج روز سوم.پنج روز بعدی صرف این شد که دختررضایت بدهد تا جواب نامه پسررا بدهد وبا اوحرف بزند. تا اینجا شد بیست روز.

-- خب ادامه بده.

- عجله نکن...پنج روزبعد پسررا آماده کردم که به دختر پیشنهاد بدهد ودراین مدت پسربا دختربیرون می رفت ومدام اصرارمی کرد که دختربه خانه شان برود ولی هر چه پسر اصرار می کرد که من دوستت دارم،بیا کسی خانه نیست ومسأله ای ندارد، دخترنمی پذیرفت. پنج روز آخر من به کمک پسررفتم و روی دخترکارکردم تا بالاخره به تقاضای پسر جواب مثبت داد و به خانه اورفت.

-- همین!من این همه جنایت وتجاوزکردم وتوفقط همین یه کارو کردی؟!

- تو متوجه نیستی...ازهمین اقدام من حرامزاده ای به وجود می آید که تموم آنچه توکردی را انجام خواهد داد

* * * * * * * * * *

پناه می بریم به خدا ازشرشیطان رانده شده

* * * * * * * * * *

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:26  توسط black_evil | 

 

شعری برایم بنویس
لبریز عشق پر از تکرار دوستت دارم

و دوستم بدار و بمیر برایم شقه شقه شو خاک شو غبار شو

تا من سرگران از کنارت بگذرم و نگاهی حتی به گوشه‌ی چشمی نیندازم.

شعری برایم بنویس خیس و سرشار از باران از اندوه نداشتـنم در بی قراری نبودنم

می خواهم انتقام عشقم را با عشق بگیرم
می خواهم انتقام بی قراری‌هایم را در بی قراری‌هایت بگیرم

می خواهم انتقام مردنم را با مردنت بگیرم
دوستم بدار که من هنوز عاشقم هنوز بی قرارم و تو هنوز باورم نکرده ای.

 


تبر را در دست هایت دیده بودم آن روز که به سنگی صیقلش می دادی
به قصد برکندن ریشه هایم از باغچه ات از دلت از خودت.
عرق ریزان و پر تلاش تکه تکه‌ام کردی شاخه‌هایم را بریدی و ریشه‌هایم را خشکاندی
تا به تمامی از خود جدایم کرده باشی.

کاشکی دوباره جوانه می زدم در خاک باغچه‌ات تا باز می توانستم با تبری در دست‌های تو
تکه تکه شوم هیزم شوم و آتش بگیرم در روزهای سرد زمستانت
شاید بتوانم دست‌هایت را گرم کنم و آب کتری‌ات را بجوشانم و تمام شب را مراقب باشم
که رواندازت را پس نکنی.

وقتی که هنوز جوانه‌ای نبودم از ریشه کندی من در آتش زاده شدم و در آتش مردم
من در عشق زاده شدم و در عشق مردم و هنوز رو به وسعت آسمان رو به بی کرانگی دشت
رو به راهی که ممکن است هیچ وقت از آن نگذری پشت پنجره‌های باز انتظار می کشم.

برگرد دوستت دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 14:7  توسط black_evil | 

...

FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="

یازده قانون مهم شیطان پرستی

1) Do not give opinion or advice unless you are asked

نظرات يا نصيحت هايت را ابراز ندار جزاينکه درخواست کنند

2) Do not tell your troubles to others unless you are sure they

want to hear them.

ازارهائي که ميخواهي بدهي به ديگران نگو جزاينکه مطمئن باشي آنها ميخواهند گوش بدهند.

3) When in another's lair , show him respect or else do not go there.

وقتي در مکاني ديگر هستي احترامشان را حفظ کن وگرنه به آنجا پاي نگذار

4) If a guest in your lair annoys you,treat him cruelly and without mercy.

اگر مهماني در استراحت گاهت است که تو را ميرنجاند ، او را مورد ستم خويش قرار بده ، بدون هيچگونه رحمي.

5) Do not make 3exual advances unless you are given the mating signal.

سکس پيشرفته نداشته باش , مگراينکه به تو اشاره‌اي شود يعني طلب شود

 

 

6) Do not take that which does not belong to you unless

it is a burden to the other person and he cries out to be relieved.

کاري که به تو تعلق ندارد ، نگير. جزاينکه مسئوليتش با شخص ديگري باشد و او فرياد ميزند و کمک ميخواهد.

7) Acknowledge the power of magic if you have employed it successfully

to obtain your desires. If you deny the power of

magic after having called upon it with success,

you will loose all you have obtained.

قدرت جادو را تصديق کن اگر آن را به طور موفقيت آميزي براي تحقق آرزوهايت استفاده ميکني.

اگر قدرت جادو را رد کني بعد از فراخواندن آن با موفقيت ، تمام خواسته هايت باطل ميشود

8) Do not complain about anything to which you need not subject yourself.

ناله نکن درباره کاري که احتياج نداري تحت تسلط تو باشد.

 

9) Do not harm little children.

به کودکان کوچک صدمه نزن .

10) Do not kill non-human animals unless attacked or for your food.

به هيچ حيواني صدمه نزن مگر براي غذايت يا دفع حمله اش .

11) When walking in open territory,bother no one.

If someone bothers you,ask him to stop.

If he does not stop,destroy him.

وقتي درسرزمين‌اي قدم ميزني ، براي کسي مزاحمت ايجاد نکن اگر کسي برايت دردسر درست کرد ، به او اخطار بده اگر به کارش پايان نداد ، او را نابود کن.

FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:57  توسط black_evil | 

 

هجوم لحظه های بی امان را
جز پريشانی
پيامی نيست

دردی نيست
زخمی نيست
اندوهی شرر بار است
که بر بنياد می تازد.

 

اعمال و زمان شيطان پرستی :

زمان شيطان پرستی در زمانهای بسيار قديم و قرون اوليه آدمی در چندين زمان انجام ميگرفت : اولين زمان هنگام کسوف و خسوف بود ؛ بر اين تصور که شيطان و خدای تاريکی از انسانها عصبانی هستند و منتظر هديه خود و اگر برای آنها قربانی انجام نميگرفت خدای تاريکی و شيطان تمام انسانها را قتل عام ميکردند لذا برای آرامش شيطان قربانی کردن انسان انجام ميشد . اين مراسم به خصوص در قبايل امريکای جنوبی بسيار فراوان ديده شده است به گونه ايکه اکتشافات به دست آمده وجود اين قربانی کردن ها را تصديق ميکند و اتاقهای مخصوص قربانی کردن نيز به شيوه ای خاص بنا شده بود و تزئينات خاص خود را داشت . البته قربانی کردن انسان در زمانهای ديگر نيز انجام ميشد که اکنون قربانی کردن انسان در دوره کنونی در يک شب کاملا تاريک انجام ميشود .
اعمال مراسم شيطان پرستی نيز بسيار زياد است و به ذکر چند مورد بسنده ميکنم . مهمترين اعمال آنها اعمالی است که هميشه انجام ميدهند و در آن به انجام امور جنسی میپردازند و همچنين از شيطان برای پيشبرد اهداف حاضرين کمک ميخواهند و اگر کسی مشکلی داشته باشد برای حل مشکل وی دعا ميشود . مراسم بعدی ؛ مراسم عضويت يک عضو جديد به اين هيئت و مجموعه است که اين کار توسط کشيش کليسای شيطان و يا همسر وی ( بستگی به مذکر يا مونث بودن عضو جديد دارد ) انجام ميشود .

 

 

مراسم قربانی کردن :

در شيطان پرستی جديد قربانی کردن مفهومی ندارد اما برای آنان که هنوز پيرو شيطان پرستی قديمی و قرون وسطايی هستند اين کار در شبی تاريک انجام ميشود . قربانی توسط آب مقدس غسل داده ميشود و بر روی محراب خوابانده ميشود . البته اصولا قربانی ها قبل از انجام مراسم بيهوش ميشوند . و در کاملترين مراسم قربانی کردن برای شيطان ؛ قربانی پس از کشته شدن و نوشيدن خون وی توسط آتش سوزانده ميشود . در اين مراسم خواندن اوراد مخصوصی به زبانی کاملا بی معنی و گاها عبری انجام ميگيرد .

 

مراسم معروف نماز سیاه یا نماز جماعت سیاه :

شاید معروفترین مراسم آنان باشد . این مراسم در کلیسای شیطان پرستی انجام میشود و دقیقا همان مراسم عشای ربانی مسیحیت است با این تفاوت که تمام کارها برعکس انجام میشود و البته کارهایی نیز در آن مراسم انجام میگیرد که از ذکر آنها خودداری میکنم .

 

مراسم پیوستن عضو جدید:

در مراسم پيوستن عضو جديد به شيطان پرستان که البته همچين عملی در جادوگری نيز وجود دارد ۵ بوسه مقدس است . اين ۵ بوسه توسط همسر يا خود کشيش به بدن شخص عضو شونده زده ميشود که باعث خير و برکت او ؛ تقدس او در بين شيطان پرستان ؛ تشکر از وی به منظور عضو شدن و در نهايت قبول فرد عضو شونده است . شخص جديد در وسط پنتاگرام ( چه در جادوگری و چه در شيطان پرستی و در هر دو پنتاگرام ) زانو ميزند در حاليکه کاملا عريان است . بوسه ها بر زانو ؛ الت تناسلی ؛ سينه ها و لبان شخص جديد زده ميشود . قبلا هم گفته شد که در اين دين اعتقاد خاصی و احترام خاصی به اندام تناسلی قائل هستند زيرا زندگی و جهان را بدون وجود آن پوچ ميدانند و آن را تضمين بقای بشريت ميدانند . البته قابل تامل است که تضمين بقای آدميت به وجود آن بستگی دارد اما افراط و تفريط در هر دينی وجود دارد و خواهد داشت

 

شيطان پرستی در ايران :

شيطان پرستی در ايران از ديرباز وجود داشته است . چه قبل از زرتشت و چه بعد از آن و شايد اوج آن در زمان زرتشت و بحث اهريمن و اهورامزدا باشد . اما بر اساس تحقيقات نويسنده وبلاگ بيشتر شيطان پرستی در ناحيه غربی کشور و ناحيه مرکزی ايران داير است . مخصوصا در شهرهای غرب و جنوبغرب کشور و کردنشين که حتی مراسم اين عده در کوهها و دره ها نيز هنوز برگزار ميشود و قربانی آنها حيوان است . در قسمتهای مرکزی ايران نيز هنوز هستند قبايلی که شيطان پرست هستند اما خوب به گستردگی ديگر مناطق ايران نيستند . و متاسفانه بعضی از اين کانونهای شيطان پرستی در تهران نيز در حال گسترش است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:57  توسط black_evil | 

با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توي دستش. او يک شکلات گذاشت توي دستم. من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. ديد که مرا مي شناسد. خنديدم. گفت: "دوستيم؟" گفتم: "دوستِ دوست!" گفت: "تا کجا؟" گفتم: "دوستي که «تا» ندارد." گفت: "تا مرگ!" خنديدم و گفتم: "من که گفتم، تا ندارد!" گفت: "باشد، تا پس از مرگ!" گفتم: "نه، نه، نه. تا ندارد." گفت: "قبول، تا آن جا که همه دوباره زنده مي شوند، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت، تا جهنم، تا هرکجا که باشد من و تو با هم دوستيم." خنديدم. گفتم: "تو برايش تا هرکجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار. اصلاً يک تا بکش از سرِ اين دنيا تا آن دنيا. اما من اصلاً تا نمي گذارم." نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمي کرد. مي دانستم. او مي خواست حتماً دوستي مان تا داشته باشد. دوستي بدونِ تا را نمي فهميد.

×××


گفت: "بيا براي دوستي مان يک نشانه بگذاريم." گفتم: "باشد، تو بگذار." گفت: "شکلات. هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مالِ تو، يکي مالِ من. باشد؟" گفتم: "باشد."
هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش، او هم يک شکلات توي دستِ من. باز همديگر را نگاه مي کرديم، يعني که دوستيم. دوستِ دوست. من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مکيدم. مي گفت: "شکمو! تو دوستِ شکمويي هستي." و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندوق کوچولوي قشنگ. مي گفتم: "بخورش!" مي گفت: "تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. براي هميشه بماند."
صندوقش پر از شکلات شده بود. هيچ کدامش را نمي خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: "اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها، آن وقت چه کار مي کني؟" گفت: "مواظب شان هستم!" مي گفت مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم: "نه، نه، تا ندارد. دوستي که تا ندارد."

×××


يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. من بزرگ شده ام. من همه ي شکلات ها را خورده ام. او همه ي شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظي کند. مي خواهد برود. برود آن دور دورها. مي گويد: "مي روم. اما زود بر مي گردم." من مي دانم، مي رود و ديگر بر نمي گردد. يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کفِ دستش. گفتم: "اين براي خوردن." يک شکلات هم گذاشتم کفِ آن دستش: "اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت." يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلات هايش. هر دو را خورد. خنديدم. مي دانستم دوستي من « تا » ندارد. مي دانستم دوستي او « تا » دارد. مثل هميشه. خوب شد همه ي شکلات هايم را خوردم. اما او هيچ کدامشان را نخورد. حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:15  توسط black_evil | 

اخ که عجب رویی داری بازم میگی دوستم داری

خودم دیدم بابا خودم دیدم لب روی لبهاش میزاری ...

       جولو پلاساتو ببر بیرون ز خونه دلم

 این همه خوبی به تو

ببین چی اومد به سرم

خانوم حالا یاقی شده رفته واسم ساقی شده

برای عاشق سردشون چه کاسه ی داقی شده

گریه و  التماس تو قشنگیه خیالمه

کشتن و اتیش زدنت اخر عشق و حالمه

پشته سرم گفتی که من درگیرو قاتی پاتیم تف

به مرامت عوضی از سرتم زیادیم

ببین چجوری بی تو دوباره جون میگیرم

فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم

برای من کی هستی یه لکه ی سیاهی

آخر آش و لاشی              تو زاده ی گناهی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 11:53  توسط black_evil |